از اینکه منتظر بمانم، متنفرم.به خاطر همین، خودم امروز دست به کار شدم و روی میکروکیسِ "آن گوشه افتاده" ویندوز زدم، خودم رفتم بالا و کابل های توی سقف دیتاسنتر را کشیدم بیرون، خودم کلی گشتم تا بین قفسه ها بالاخره یک جفت باتری قلمی برای کنترل تلویزیون پیدا کردم تا بتوانم تلویزیون را تنظیم کنم، خودم رفتم بالای صندلی چرخدار و به هر بدبختی ای بود کابل های میکروکیس را بند کردم و روشنش کردم. فکر کردم، با چادر و روسری بروی روی صندلی چرخدار و بخواهی ک
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
در طی شش سال کارم به عنوان مهندس کامپیوتر در این بیمارستان به نتایج خیلی خیلی مهمی در زندگی اجتماعی ام رسیدم.یکی از بارزترین نتایج این است که من متوجه شدم مردم در هر حالتی غر می زنند. این در نوع خودش یکجور توانایی است که بتوانی در هر حالتی و در هر شرایطی غر بزنی. کاملا در خاطرم مانده وقتی که مهندس قاف نبود، آبدارچی مان به من می گفت خانوم مهندس جای مهندس قاف. خالی که بیاد این بچه های واحد کامپیوتر رو درست کنه. بعد که مهندس قاف. دوباره برگشت،
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
از حرفی که بهم زد، عمیقا به فکر فرو می روم.که آیا واقعا اینطوری است که من جنبه ی شنیدن اعتراض را ندارم؟پس چرا من احساس می کنم در طی این شش سال حضورم در بیمارستان، به شدت بزرگ شده ام و تحملم از 0.25 که قبلا بود حالا به 10 رسیده؟ چرا من احساس می کنم حالا می توانم خیلی بهتر و راحت تر حرف های مخالف خودم را بشنوم بدون اینکه دلم بخواهد سر از بدن طرف مقابلم جدا کنم؟فکر کردم، یعنی آدم ها متوجه نمی شوند من چقدر بزرگ شده ام؟ آدم ها نمی بینند که من از
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
دکتر میم. روانکاوم خیلی وقت پیش بهم گفته بود، تو می خوای همه چیز رو توی چارچوب قرار بدی و وقتی چیزی بیرون از چارچوب تو قرار بگیره اذیت میشی. می خوای همه چیز با تو هماهنگ بشه و طبق برنامه ریزی تو پیش بره.و بعد من به این موضوع دقت کردم که چرا وقتی کسی من را سورپریز می کند، من برخلاف بقیه ی آدم ها که حسابی خوشحال می شوند، حس کاملا بدی پیدا می کنم و در اکثر مواقع حتی ناراحت می شوم. پس دلیلش همین بود! اینکه "غافلگیر شدن" چیزی بیرون از چارچوب من
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
یک روز شلوغ بود.یکی از آن روزهای خیلی خیلی شلوغ که از کله ی صبح اتفاقات مختلف افتاده بود و من از حجم کارهایی که باید در بیمارستان انجام می دادم، سرگیجه گرفته بودم! پنج هزار تا کار ریخته بود روی سرم و آقای جیم. کفرم را درآورده بود که بغل دستم بدون هدفون ویدیو نگاه می کرد و صدای ویدیوهایش اعصاب من را خراش می داد و سه میلیون بار تلفن زنگ زد و همزمان پانصدهزار نفر کارگر و بنّا و خدمات در دیتاسنتر رفت و آمد کردند.بعد، در ساعت 5 عصر، وقتی خسته و
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
خب!من سی و سه ساله شده ام!ضمیمه 1 : برای سی و سه سالگی ام کارهایی تعریف کرده ام که دوست دارم انجامشان بدهم.در سی و دو سالگی، برعکس سی و یک سالگی که به اکثر کارهایی که برای خودم تعریف کرده بودم رسیدم، اکثر کارهایم به سرانجام نرسید. حالا فکر می کنم لازم است برای سی و سه سالگی قدم های محکم تری بردارم.ضمیمه 2 : یکجورهایی ترسناک است وقتی به عدد "سی و سه" فکر می کنی. حالم خراب می شود وقتی بهش فکر می کنم که چه کارهایی می توانسته ام در این مدت انجا
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
اینطوری شده ام که هربار می خواهم پستی در این وبلاگ بنویسم، از خودم می پرسم "خب الان درباره چی بنویسم؟"و بعد چون حال و حوصله ی پیدا کردن یک موضوع برای نوشتن را ندارم، درنتیجه هیچ پستی نمی نویسم و هیچ نوشته ای منتشر نمی شود.تنبل شده ام به گمانم. یک جور روزمرگی من را در خودش دارد غرق می کند که دیگر حوصله ی هیچ کاری را ندارم انگار. بی حس شده ام اصلا. که دلم می خواهد در یک جا و در یک نقطه قرار بگیرم و از جایم تکان نخورم و در همان حالت باقی بمانم
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
نشسته بودم منتظر تا پرونده ی عمل من و مشخصات ریز درمانی ام آماده شود.بعد درد دل خانم سین. باز شد و شروع کرد به صحبت کردن درباره ی آدم ها و بیمارستان و شیفت های کاری و ... بعد گفت، "خدا سایه ی سه نفر رو بالای سر این بیمارستان نگه داره."و در کمال تعجب، یکی از این سه نفر، مدیر من بود! بعد، چیزهایی از مدیرم تعریف کرد که من هی بیشتر و بیشتر تعجب می کردم و چشم هایم بیشتر گرد می شد که، آیا این چیزها را درباره ی رئیس من می گوید؟؟! آیا این چیزهایی ک
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری